قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4290
تاريخ الفي ( فارسى )
چون امير قتلغشاه از گرجستان معاودت نمود ، ميانهء او و صدر الدين كه به حسب ظاهر دوستى بود ، اندك مناقشه بر سر اموال گرجستان در سر ديوان روى نمود ( صدر الدين متوهم شده در خلوتى به غازان خان عرض كرد كه گماشتگان قتلغشاه گرجستان ويران كردهاند . [ قتلغشاه ] روزى از ) « 1 » صدر الدين پرسيد كه هيچ دانسته كه غيبت من در حضور پادشاه كه كرده كه خاطر پادشاه از من متغيّر است ؟ صدر الدين در جواب او گفت كه رشيد طبيب ؛ چه ، به غير از وى در اين ايام كسى را راه امثال اين سخن نزد پادشاه ندارد . و چون قتلغشاه با رشيد ملاقات كرد و اظهار شكايت كرد ، خواجه رشيد سوگندان ياد كرد و به او گفت اين سخن را چه كسى به شما گفته . اگر با بنده مواجهه شود تا صدق و كذب هر يك معلوم گردد خوب ، و الا بنده به عرض غازان خان مىرسانم كه تحقيق اين سخن نموده شود . در شكارگاه خواجه رشيد اين سخن را به عرض غازان خان رسانيد . پادشاه امير قتلغشاه را طلب نمود . از وى پرسيد كه اين سخن را كه به تو گفت ؟ گفت : صدر الدين . پادشاه چون بر حيلهء صدر الدين مطلع شد ، برآشفت و گفت : خوى بد بر طبيعتى كه نشست * نرود تا به وقت مرگ از دست طبيعت صدر الدين بر حيله و مكر مجبور و ترك اين فعل او را نامقدور است . تا آنكه سيد قطب الدين شيرازى و معين الدين خراسانى در مجلس پادشاه زانو زده خيانت او را در امور ملك و مال عرضه داشتند ، فرمان به حبس و قيد او رفت . وى را با برادرش به موكلان سپردند . و حكم شد كه يارغوى صدر الدين پرسيده شود . و صدر الدين در اين وقت يارغو ، جوابهاى دليرانه مىگفت « 2 » و اصلا خوف و وحشت به خود راه نداده و اگر مجال سخن مىيافت به لطايف الحيل خود را خلاص مىكرد . اما چون اجل موعود رسيده بود ، او را فصاحت و بلاغت يارى نداد . حكم شد كه قتلغشاه ، صدر الدين را به ياسا رساند . و امير قتلغشاه به دست خود او را به دو نيم زد . يكى گفت : « اى كشته ، كه را كشتى ؟ كامروز تو را كشتند . » و ديگرى به قتلغشاه گفت : « تا چه كند با تو دگر روزگار » پس برادر صدر الدين ، قطب الدين و قوام الملك را بعد از آنكه رايات جلال معاودت به تبريز
--> ( 1 ) . مطلب بين ( ) از اضافات « ق » است . ( 2 ) . « و او بىتحاشى جوابهاى مسكت مىگفت و با يارغوچيان محابا نمىكرد . . . » - جامع التواريخ ، ج 2 ، ص 1284 .